X
تبلیغات
زن یعنی همه چیز
زن یعنی همه چیز

هر قانونی استثنایی داره و من استثنای قانون عشقم.من عاشق تمام چیزهایی هستم که عشقم عاشقشونه


دانلود اولین مجموعه اشعار من (غزل)

دانلود دومین مجموعه اشعار من (ترانه)

دانلود سومین مجموعه اشعار من (کوتاه نوشت)

دانلود چهارمین مجموعه اشعار من (متن عاشقانه)

دانلود پنجمین مجموعه اشعار من (شعر،متن،کوتاه نوشت) (new)

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 13:49 توسط سهیل ساسان|

خاک پای توام مادر...

دوستت دارم خواهر...

همیشه در قلب منی پدر...

جلوی هیچ زنی زانو نمیزنم...

مگر...

برای بوسیدنِ پای همسرم...

و بستنِ بندِ کفشهای دخترم...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 13:48 توسط سهیل ساسان

دلشوره های پراکنده 4

نمیتونم برم تو شهر و کوچه

که غم میباره از هر کنج و گوشه...


فایل صوتی این پست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 0:55 توسط سهیل ساسان

نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 21:42 توسط سهیل ساسان

نکته 28 :


قرارهای دو نفره را فراموش نکن...

برای همسرت نامه های عاشقانه و کوتاه بنویس...

و مانند آغاز آشنایی با او در جایی خاطره انگیز قرار بگذار...

خوشبختی گوهری یافتنی نیست...

احساسی ساختنی ست...

نوشته شده در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 21:56 توسط سهیل ساسان

مادر خدای که بیهوده له نکرد

وه! زیر گامهای تو نامِ بهشت را

او علمِ مُطلق است که بنیان نموده است

با نامِ روشن تو سرنوشت را


مادر...

که پر ز شرابِ محبتّی....

هر شب به سجده...

دعا میکنم تو را...


پ.ن:

 

میدانم یک روز جای خالی ات...

عجیب به درد می آورد...

دلم را...

تا وقتی هستی مادرم...

قدر نفسهایت را خواهم دانست...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:0 توسط سهیل ساسان|



نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 15:5 توسط سهیل ساسان

نکته 27 :


"زن" لطیف ترین گلِ گلستانِ خلفته...

حتّی وقتی نوازشش میکنین...

مراقبِ دلش باشین...

احساسش...

نفسش..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 22:57 توسط سهیل ساسان

من هم شبیه بوسه هایت بعد از این سردم

دیگر نمیخواهم به دنیای تو برگردم

تو تاسهایت را همیشه خوب میریزی

من باز هم پیش نگاه تو کم آوردم

باور نکن وقتی که میگویم خیالی نیست

من با خیالت میکشم آری نفس، هر دَم

 

"زن"...

گاهی آنقدر در این 2 حرف غرق میشوم...

که تمامِ نجات غریق های شهرمان هم نمیوانند پیدایم کند...


پ.ن:


گاهی باید خیابان ها را بست تا جوجه اردک ها...

بی هیچ هراسی از خیابان رد بشوند...

شاید آنها هم هوای عشق اردکی...

در سرشان باشد...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 0:4 توسط سهیل ساسان|

نکته 26 :


اگر همیشه نمیتوانی، حدّ اقل صبحِ روزهای تعطیل...

کمی مهربانتر از صبح روزهای قبل...

کمی عاشقانه تر از شبِ گذشته...

کمی لطیف تر از سالِ پیش...

ولی مردانه تر از همیشه...

همسرت را در آغوش بگیر...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 21:37 توسط سهیل ساسان

آه، یک عمر، تورا با لبِ تَر میبوسم

بی تو ناگاه به یک چَشم زدن میپوسم

نکند در دلِ تو جای دلم تنگ شود

نکند نازِ چِشَت با چِشِ من سنگ شود

روز و شب با نفست حسّ بغل ها دارم

آرزوی نفسی طعم عسل ها دارم


آرام بیدار شو با بوسه های من...

آنقدر آرام که حتّی هوای اطرافمان هم نلرزد...


پ.ن:


بیا جانم تا هر شب برایت یک لیوان آب پرتغالِ تازه بگیرم...

نوشِ جانت شاهزاده خانم رویاهای من...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 22:22 توسط سهیل ساسان|

نکته 25 :


اگر همسرت تصادف کرد، به جای غُر زدن...

یک آبمیوه ی خنک برایش بخر و بگو :

"فدای یه تارِ موهات عشقم..."

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 21:53 توسط سهیل ساسان

گاهی وقت ها دلت میخواهد هوا که ابری میشود...

بارانی ات را گوشه ای پرت کنی...

بروی زیر باران خیس بشوی...

کمی هم اشک بریزی...

گاهی دلت میخواهد چشممهایت را ببندی...

و سالها بعد را تصور کنی کنارِ عشقت و بچّه هایت...

و چشمهایت را که باز میکنی ببینی ساعت ها گذشته است...

گاهی دلت میخواهد نفس که میکشی دانه دانه مولکول های هوا را بمکی...

گاهی بچّه میشوی و آرزو میکنی کاش جای مردِ بستنی فروش بودی...

 و برای تمام بچه ها بستنی دو طبقه میریختی...

شاید تو هم دلت شبیه من گاهی هوای پرنده شدن کند...

هوای ساعت ها قدم زدن های دو نفره...

هوای مترسک سر جالیز شدن...

هوای عشق کسی بودن...

بادبادک هوا کردن...

من هرگز در گوشم هندز فری نگذاشتم...

من هرگز در خیابان که راه رفتم به فقرِ آدمها زل نزدم...

من هرگز با کلید روی درخت ها قلب نکشیدم...

فخر نفروختم و لبخندهایم را دریغ نکردم...

 حتّی از موشهای خیابان...

حتّی از رفتگری که تا کمر در فاضلاب فرو رفته بود...

من دلم عشق افلاطونی میخواهد...

عشق همیشه در جنس مخالف نیست...

عشق گاهی در چشمهای مغازه داری ست که مشتری کمی دارد...

عشق گاهی لباس پلیسِ راه میپوشد و هِی سر راهمان کله قندی میگذارد...

عشق گاهی در دستهای زنی ست که یک دانه سیب پوسیده را...

یواشکی زیر چادرش قایم میکند...

عشق گاهی بوسه ای هُل هُلکیست...

درست زیرِ تیرِ برقِ کنجِ کوچه ای تاریک در یک شبِ سردِ زمستان....

عشق گاهی همین حالاست که لابلای دلتنگی هایمان به باد میرود...

عشق گاهی همین چشمهای مهربان پدر و مادرمان است...

عشق گاهی آنقدر ها هم چیز عحیبی نیست...

شاید فردا صبح که بیدار میشویم...

عشق درِ خانه ی دلمان را...

بی صدا زده باشد....


سهیل ساسان

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 0:42 توسط سهیل ساسان|

نکته 24 :


مرد است دیگر....

گاهی دلش هوای عشق میکند...

با همه مرد بودنش دلش عجیب میلرزد...

هوای بوسیدن لبهای معشوقه اش را زیر باران...

هوای محکم در آغوش گرفتن همسرش...

این روزها دلم هوای کسی دارد...

هوای کسی که نمیداند...

برایش مرد بودن...

چه لذّتی دارد...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 10:34 توسط سهیل ساسان

هوای شعرِ من امشب اگر که طوفانیست

تمامِ دغدغه هایم تویی که میدانیست

شبیه آیِنه تکثیر میشوی، امّا

شبیه آینه بودن، همیشه زیبا نیست

اگر که بر لَبَت آباد میشود لبخند

همین مقدّمه ی اشکهای ویرانیست

من از حروفِ جهنّم ،بهشت دانستم

همیشه بعد هجوم شکست، آسانیست


طاقت بیار  دلم،تو به پایان نمیرسی...

گاهی به گنجشک های روی شاخه ی درخت هم حسودیم می شود...

 

پ.ن:


تو شکل تمام آرزو های منی.شکل تمام کودکی هایم...

وقتی غم انگیز ترین اتّفاق زندگی من مردن ماهی قرمز شب عید بود...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 0:5 توسط سهیل ساسان|

نکته 23 :


بیایید اینبار که میخواهیم به گدایی کمک کنیم...

پول را از بالا برایش نیندازیم...

کمی خم شویم...

به رویش لبخندی بزنیم...

هرچه باشد او هم انسان است...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 16:56 توسط سهیل ساسان

 

دلم یک کلبه میخواهد...

یک شومینه پر از هیزم های داغِ عشق...

و تویی که ناز تر از همیشه...

در آغوشِ من...

به خواب رفته ای...

باور کن...

عاشقت میمانم...

به همین سادگی...


کمی با چشم هایم عشقبازی کن، اثر دارد

خدا اینجاست، از احساسِ پاکِ دل خبر دارد

 

پ.ن:

 

همسرم،فراموش نکن،حتّی وقتی نبودی من عاشق تو بودم...

هنوز چشم انتظار لحظه ای هستم که شبیه معجزه قدم بذاری تو زندگی من...

تویی که شک ندارم شبیه هیچ کس نیستی...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 1:52 توسط سهیل ساسان|

نکته 22 :


خانومی که بدنبال عشق میگردی...

گاهی عشق در نگاهِ همسرت چیزی جز این نیست...

نوشیدنِ یک استکان چای...

از دستِ تو...

نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 22:59 توسط سهیل ساسان

نفسِ پر زدن چلچله ها را داری

شوقِ پرواز دلی تا به خدا را داری

آسمانی شدن از گوشه ی چشمت پیداست

تو که احساسِ لبِ پنجره ها را داری

باید از بوسه ی تو سبز شود باورِ من

تو که در سابقه ات باغچه ها را داری


وقتی میگویم عاشق توام...

یعنی عاشق تمامِ چیزایی هستم که تو عاشقشان هستی...

چه اهمیّتی دارد که من از فلفل دلمه ای متنفّرم...


پ.ن:


شب را دوست دارم.وقتی همه خوابند و من...

لابلای هیاهوی با تو بودن پُرم از آرامش عشق تو...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 22:29 توسط سهیل ساسان|

نکته 21 :


عشقِ زن را میتوان از شوقش برای زیبا شدن برای همسرش فهمید...

از التهابش برای در کنارِ مردش بودن...

زن ساده از عشقش دست نمیکشد...

اما اگر احساسش را کشتی...

از تمامِ عاشقانه هایت...

ساده دست میکشد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 1:19 توسط سهیل ساسان

تو برام یه حسّ پاکی که سراسر احترامی

میشه دریا رو ورق زد، وقتی ناجیِ چشامی

میشه رو خاکِ نجیبت، تا همیشه موندنی شد

شبو با ستاره طی کرد، میشه غرقِ روشنی شد

نیگا کن پرنده ها رو فصلِ کوچِ زنده بودن

همه شیشه ها شکسته ن،کاش چشام مالِ تو بودن

 

بانو ببین پایان ندارد حسِّ این مردت

باید تورا هر لحظه یادِ عشق، آوردت...

 

پ.ن:


بانو،سالها برای داشتنت خواهم سرود.به معجزه ی عشق ایمان دارم.به مجزه ی آمدنت...

آن روز پاک ترین هوای عاشقانه ی دنیا متعلق به ماست...

ما یعنی،تو..و من...به همین زیبایی...



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 15:45 توسط سهیل ساسان|

نکته 20 :


برای عاشق بودن لازم نیست شاعر باشی...

گاهی یک "دوستت دارمِ" ساده...

روی یک تکّه کاغذِ روزنامه...

کاری میکند کارستان...

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 22:1 توسط سهیل ساسان

من خواب دیده ام به تو دلبَست میشوم

وقتی که از شرابِ لبَت مَست میشوم

باز این دلم هوای تو بودن گرفته است

آری که میکشی نفس تو و، من هست میشوم

دارد حقیقتِ تو مرا ذوب میکند

من با خیالِ تو همدست میشوم

 

باور کن دلشوره های نگاهم را...

که شورِ تو را میزند شیرینم...

هوا عجیب یخ زده...


پ.ن:


باید همیشه ردی به جا گذاشت برای آنکه عزیز است...یک بوسه...یک حرف..یک شعر عاشقانه...

برای روزهایی که نیستیم و میدانیم که هوای  بودنمان بدجور به سرش میزند...

او که وقتی بودیم هوای دیگر در سر داشت...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 23:15 توسط سهیل ساسان|


خدای من...

در شهر ما مرد معلولی بود...

با یک دختر بچّه ی معصوم و زیبا...

که سالها سر خیابان موز میفروخت...

امروز در بساطش بادکنک و پوستر هم دیدم....

و دخترکش را که عاشقانه...

در آغوش گرفته بود...

خدایا تورا شکر که این روزها...

کار و بارش بد نیست...

مرد معلولِ...

شهر من...


نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 8:38 توسط سهیل ساسان

 هرکه از عشق کمی برگ و نوایی دارد

گرچه کم، لیک، در این دلکده جایی دارد

بر لبت بوسه زدن جرمِ کمی نیست ولی

من گنه میکنم و عشق، خدایی دارد


در اوج گرما نفس زنان که به خانه می آیی...

صورتت که خیسِ عرق باشد...

خستگی که در چهره ات موج بزند...


پ.ن:


من اگر شعر نبود آنقدر در دلتنگی هایم غرق میشدم، که اگر با کاروانی از شادی هم از کنارم

رد میشدی چشمهایم هرگز تورا نمیدید.اما امروز آنقدر آرامش دارم که وقتی میرسی

میتوانم از صدای آمدنت مارک روی کفشهایت را هم حدس بزنم...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 0:5 توسط سهیل ساسان|

نکته 19 :


بدنبال جبران نامهربانی ها نباش...

زندگی بر مدارِ عکس العمل ها پیش میرود...

بگذار دنیا کار خودش را بکند...

دلهای سخت و سنگی...

دردناک تر میشکنند...

به همین سادگی...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 0:9 توسط سهیل ساسان



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 0:1 توسط سهیل ساسان|

نکته 18 :


گاهی باید در تنهاییمان کمی مُنصف باشیم...

راستی خودمان چقدر خوب بوده ایم؟؟...

که از تمامِ دنیا و آدمهایش...

اینهمه  انتظار داریم...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 12:18 توسط سهیل ساسان

احساس یعنی...

از فکرِ گرسنه بودن بچّه گربه ی باغِ پُشتِ خانه تان...

غذا از گلویت پایین نرود...

احساس یعنی...

کمی گوشت روی استخوان باقی بگذاری....

برای چشمهای منتظرِ گربه هایی...

که حتّی وفتی چیزی برایشان نداری...

گرسنه میمانند...

ولی ترکت نمیکنند...

 

گرچه در رو سیهی شهره ی عالم بودم

مُرغِ بی بال و پَرِ دهکده ی غم بودم


پ.ن:


 چقدر دوست تر دارم آه های از تهِ دل را.شبیه اَبر میشود چشمهایم.آنقدر میبارد که شک نمیکنم

آن لحظه پاک ترین نگاه آسمان در چشمهای من است.تفاوت من و تو در این است،که من

آه هایم را هم از ته دل میکشم...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 0:32 توسط سهیل ساسان|

نکته 17 :


با همسرت که قدم میزنی...

برای رفتن عجله نداشته باش...

دستهایش را با لطافت ولی مردانه بگیر...

با عشق و آرامش، قدم بردار...

نفسهایت را عمیق تر بکش...

عجله ات برای چیست...؟؟

تمام دنیا اینجاست...

در دستهای تو...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 1:31 توسط سهیل ساسان



كد قالب جدید قالب های پیچك